سال تحصیلی مدرسه که تمام شد. از کلاسهای دانشگاه هم یکی دو جلسه بیشتر باقی نمانده، خیلی خسته ام، ....الان فقط دنبال یه چیزم، اینکه یه جوری بشه یه کاری کنم یا اوضاع جوری پیش بره که سال آینده اصلا تدریس نداشته باشم ، نه مدرسه نه دانشگاه.. می دانم، هر کاری محاسن و معایب خودشو داره .... راستش فقط می خوام یه سال کاری بدون تدریس و تجربه کنم. همین! دعا کنید بشه.
مجری خبر سراسری : با برنامه ریزی های انجام شده از سوی دولت قیمت گوشت قرمز از هفته آینده سیر نزولی خواهد داشت . در همین رابطه همکارمان گزارشی تهیه کرده که توجه شما را به آن جلب می کنم.
محتوای گزارشی که توجه ما به آن جلب شد : زندگی چند چوپان در مراتع اطراف تهران، چرای دامها و تجمع شان دور برکه ی آب. نی نوازی چوپان جوان، اینسرت هایی از دنبلان درشت و لرزان گوسفندها، و مصاحبه با دامدارها که بله، از سلامت حیوانات و وضعیت چراگاهها اظهار رضایت داریم و ما و این همه خوشبختی محاله.
عنوان این پست طنز و شوخی نیست، طرح و برنامه جدی یه مدیر رادیو تو این مملکت بوده.
یکی از ترکیبات بامزه تو این مملکت " خرد جمعی" ه.
البته مثل همیشه از چیزی میگن که وجود خارجی نداره.
و منظور دقیق شون"احساس جمعی" ه .
همان که ما را تا اینجا آورده و معلوم نیست به کجاها خواهد برد.......
چند سال قبل.ارومیه. یه صبح سرد زمستانی. ساعت 6 صبح. برف سنگین و صفی طولانی دم در یه مغازه. حدودا بیست و پنج نفر دیگ به دست. ما هم مسافر و گرسنه و به خیال صبحانه رفتیم توی صف. حیرت کردیم وقتی فهمیدیم همه اونا برای خرید فالوده اونجا هستن. هر کی خرید می کرد و از مغازه بیرون میومد محتویات ظرف شو نگاه می کردیم و باز باورمون نمی شد. هنوزم باورم نمیشه..
- بزرگترین ارزش تو زندگی من acceptance ، یعنی همدیگه رو قبول کنیم، چاق یا لاغر، کلیمی یا مسلمان، درباره هم قضاوت نکنیم، نگیم چون تو اینجوری هستی، مذهبت اینه، اینجوری لباس می پوشی پس من با تو کاری ندارم .
- ما زندگی واقعی خودمونو تو سریال شاهان سانست نشون دادیم هموطنایی که از ما ایراد می گیرن جرات دارن زندگی واقعی خودشونو به بقیه مردم نشون بدن؟
- بیشتر ایرانیها PHD در چرت و پرت حرف زدن دارن.
( از مصاحبه دو دقیقه پیش بازیگر جوان رضا فرهان با صدای آمریکا)
ساندویچ ها خیلی خوشمزه بودن. با اجازه تان دو تا خوردم. لقمه آخر در دهانم بود که مدیر از ما خواست فاتحه ای برای برادر بزرگتر محمد بخوانیم. جوان ناکامی که پنج سال پیش در 18 سالگی بر اثر نارسایی قلبی در یک مسابقه فوتسال از دنیا رفت. ساندویچ ها را مادرش درست کرده بود.دو ساعت بعد مراسم سالیانه دیدار با اولیا بود . مادر محمد آخرین نفری بود که به اتاقم آمد. دو پسر و یک دختر برایش مانده ولی تمام زندگی اش یاد و خاطره پسر از دست رفته اش است. هنوز سیاه می پوشد. از ماجراهای این چند ساله برایم گفت. دامادی که تو زرد درآمده و دخترش که چهار سالیه دنبال کار طلاقشه. از محمد که دائم نمره عینکش بالا میره و به سه ونیم رسیده. از انشاهای محمد درباره داداشی مرحومش که جیغ و اه و فریاد همشونو مثه همون روزهای اول در میاره. از پسر بزرگش که سی سالگیو رد کرده و ازدواج نمیکنه.
کلی با هم حرف زدیم. قبول داشت که روحیه و سیاه پوشی و عزاداری دائمش داره زندگی امروز بچه هاشو از بین می بره. همه چیو می دونست ولی ....
وقتی داشت می رفت کیف بزرگشو باز کرد پر از شکوفه های نارنج و گل های مختلف بود که تو بسته های کوچیک مرتب شده بودن. تصمیم داشت از مدرسه بره آرامگاه گل پسرش و اونجا رو گلباران کنه.
دم در آخرین تلاشمو کردم، بهش گفتم محمد و خواهر و برادرش هم گل اند. هوای اونا رو هم داشته باش. ........می دانم تاثیری نداره.
1) سریال مبتذل "قول شرف" ادامه داره. فصل دوم این سریال با عنوان "جبران خسارت به جان بچه م" آغاز شده . از شروع فصل جدید دیگه با همسایه معرف حرف نمیزنم.
- )میگن امید صبحانه خوبیه ولی شام مزخرفیه
2) اولین برنامه تلویزیونی ام پخش شد. نخستین تجربه جلو دوربین. به نظرم دوربین دوستم نداره ولی از من بدش هم نمیاد.
3) اینکه دانش آموزت تو هفته معلم ازت قدردانی کنه لذت بخشه. قدرشناسی همیشه حال آدمو خوب می کنه... اینکه زمانی دور دانش آموزت بودن و بازم هفته معلم پیدات میکنن ، زنگ می زنن یا سراغت میان خیلی خیلی لذت بخشه. تاثیرش از عطر بهار نارنج هم بیشتره.
جلسه نماینده های دانش آموزان با مدیر و دبیر علوم. من هم به عنوان نماینده دبیران نشسته ام. در واقع چون آن ساعت بیکارم و قبل از جلسه همانجا نشسته بودم.
خلاصه حرف بچه ها( که بیست بار تکرار کردن): آقای دبیر علوم این امتحانی که قراره از تمام کتاب بگیری منصفانه نیست این روزها امتحان شفاهی داریم و ....(خداییش دلایلشان کاملا موجه بود)
دبیر علوم و مدیر( که بیشتر از بیست بار تکرار فرمودن): اینها همش بهانه است، بهانه های تنبلانه است. حالا شما را داخل آدم حساب کردیم پررو نشید باید تمام کتابو امتحان بدید هیچ راهی نداره.( دبیر علوم می گفت و مدیر با قدرت از دبیرش حمایت میکرد)
من که می دانستم منشا مخالفت جناب دبیر چیه درست زمانی که مدیر داشت برای بچه ها خط و نشان می کشید در گوش دبیر محترم علوم نجوا کردم : مرتیکه گشاد، امتحانت که هفته دیگه ست بشین برای اولین بار یه سئوال جدید برای بچه ها طرح کن و از برگه های سالهای قبل استفاده نکن.
سکوتی کوتاه، و بعد...
دبیر علوم : همین الان ایشان(اشاره به من) به نکته زیبا و درستی اشاره کردن ، نکته ای که منو قانع کرد فقط نصف کتابو از شما امتحان بگیرم.
بچه ها خرذوق ،مدیر که چند جمله ای باز در حمایت از حرکت جدید دبیر علوم می گوید و من که سعی دارم چهره جدی ام را حفظ کنم.
روز معلم / مدرسه:
1) سخنرانی دبیر پرورشی در صبحگاه، پشت میکروفون: "عزیزانم من به چشمان شما که نگاه می کنم درون هر کدام از شما یک شهید مطهری بالقوه می بینم." جمله ایشان تمام همکاران حاضر در دفتر را به شدت به خنده می اندازد. همینطوری. بیخود و بی جهت.
2) کافه کلاس. روز شیرینی و کیک و شکلات و اطعمه و اشربه است. هر کسی را می بینی دهانش می جنبد. بچه ها به بهانه روز معلم کلی خوراکی میارن و بین خودشون توزیع می کنند .
3) زنگ دوم تقریبا همه کلاسها تق و لق بود . کسی درس نمیداد. همانطور که گفتم بخور بخوری به راه بود.. فقط در کلاس سوم c دبیر پیامهای آسمانی درس میداد ،درباره مردار و حکم اکل میته به وقت ضرورت صحبت میکرد.
4) روی وایت بردها تبریک های جالبی نوشته اند. "روزت مبارک رفیق داماد." شش ماه پیش خاطره رفیق دامادو براشون تعریف کردم و این ناقلاها هنوز یادشون بود. کلاس دیگه ای نوشته بودن : " روزت مبارک شنتیا، عرشیا، کیوان و...." تو این کلاس بارها اسم کوچیکمو پرسیدن و من هربار یه اسمی پرانده بودم.
5) مسابقه فوتبال بین معلمها و دانش آموزان با نتیجه شش بر یک به نفع معلمها تمام شد. در طول بازی همه دانش آموزا یکصدا خواستار حضور من در بازی شدند و فقط منو تشویق کردن. بازی قبلی من درون دروازه بودم و تیم معلمها شش بر یک باخته بود.
6) بهترین پیام تبریکی که دریافت کردم: " روز معلم به تو که به شیطان هم درس میدی مبارک باد."
روزهای بعد از عید مدرسه پسرانه حال و هوای عجیبی داره، سرو صدا و هیجان و شیطنتشون چندین برابر میشه. روزی دو سه تا حادثه و زخمی عادیه. پسره رو آوردن دفتر ، تمام صورتش پر از خطوط قرمز افقی و عمودیه. انگار زخمو رو صورتش چاپ کردن. چی شده؟ هیچی ، آقا با سرعت زیاد می دویده و محکم به تور والیبال خورده.اصلن تور و ندیده!
بچه ها این روزا متوجه هیچی نیستن.
امروز یکی دیگه شون کاپشن و کلاه پوشیده. میگم گرمت نمیشه؟ نگاهی به لباسش و بچه ها و آسمون میکنه ، محکم به پیشانیش میزنه و میگه: آقا ما همیشه یادمون میره که تابستان گرمه یا زمستون.
اینه اوضاع ما.
با آمدن عطر بهار نارنج در کوچه پس کوچه های گرگان
پیاده روی برای سلامتی و کاهش وزن و خوش اندامی جزیی از سنت همشهری های منظم و با اراده می شود.
و با ریختن شکوفه های نارنج،برنامه پیاده روی بتدریج کم رنگ و کم رنگ تر می شود.
عطر بهار نارنج که می رود اراده و ذوق و شوق را هم با خود می برد.
آسانسور ساختمان خراب شد. شرکت پشتیبان ، هزینه تعمیرو بیشتر از دو میلیون تخمین زد. یکی از همسایه ها ادعا کرد کسی رو میشناسه که با مبلغ خیلی کمتر دستگاه و راه میندازه. کافکا میگه از نشانه های کلاهبردارا اینه که وعده حل ارزان مشکلاتو میدن. بی خیال کافکاجان. همسایه های ما حتی اسمت را نشنیده اند و من هم یک رای در ساختمان بیش ندارم. تعمیرکار جدید آمد. وعده داد با سیصد هزار تومن مشکلاتو حل میکنه. خود کافکا هم بود قبول می کرد. یکی دو روزی آمد و کارهایی کرد و برای خرید لوازم دویست هزار تومنی گرفت .هر روز هم وعده می داد که امشب حتماراه می افته.
از همان خلف وعده اول به همسایه معرف هشدار دادم ولی ایشان تمام قد از اوستا حمایت کرد . از شرکت معتبر و قدیمی اش گفت و از شناخت 14ساله اش .
یک هفته بعد. همسایه زنگ زده که طرف کلاش و کلاهبرداره و آمارشو از همکاراش گرفته ، طرف شرکتم نداره. جواب تلفنا رو هم نمیده. برد اصلی آسانسورم با خودش برده.زرشک.
فردای یک هفته بعد. همسایه خوشحال و خندان زنگ زده که گیرش آوردم. رییسم کاملن میشناسش و با یه تلفن کشوندش اداره و اونم گریان و پشیمان قول شرف داده تا چهارشنبه ظهر آسانسور و صحیح و سالم تحویل بده.
همسایه بابت این قول شرفی که گرفته توقع مدال لیاقت داره. پشت تلفن داد زدم مرد حسابی دویست تومن و بردی که برده رو ازش می گرفتی. آدمی که دائم دروغ میگه قول شرفش چه ارزشی داره. جالبه این اتفاق مال همون روزیه که همه جا صحبت از قول شرف یک قاضی بود.
.
چهارشنبه ظهر آمد و رفت و همسایه همچنان شماره آقای قول شرف و می گیره و امیدواره جواب بده.
پ.ن: 1)کافکا گفته وظیفه ما اینه که سنگ پرتاب کنیم اینکه در نتیجش چند تا موج به وجود میاد به ما ربطی نداره.
2) جناب همسایه ما هم معتقده وظیفه ش اینه که سنگ پرتاب کنه و اینکه در نتیجش سر چند نفر میشکنه مهم نیست.
- اینجا یه بار خرس یه بچه رو دزدیده و با خودش برده، هر چی هم گشتن بچه رو پیدا نکردن....
از دوران کودکی تا همین دیروز ، هربار که با عده ای از اعضا فامیل یا دوستان خانوادگی به جنگل رفتیم همیشه یه نفر بین مون بوده که ، هنوز ننشسته و مستقر نشده، این جمله رو بگه . منظورم از جنگل هم تفریحگاهها و مناطق مختلفی با فاصله های دور و نزدیکه . اینجا این اطلاع رسانی بخشی از آیین جنگل رفتن شده .حساب تعداد بچه های مفقودالاثر و خرس های بچه دوست از دست من یکی که در رفته. اصولا نمیشه مثه آدم بریم جنگل ،نفس راحتی بکشیم ، حرفهای احمقانه نزنیم و ایجاد نگرانی نکنیم.
عصر یه روز بهاری / جمع فامیلی
من: شنیدم برای فلانی مشکلی پیش آمده؟
فامیل یک: زمین خورده دستش پیچ خورده
فامیل دو : دستش شکسته میگن گچ گرفته
فامیل سه: نه بابا فقط در رفته
در میانه بحث یکی از زنهای فامیل وارد می شود و با حرارت بحث را پی می گیرد:
-: از من بپرسید دیروز خونه شون بودم، ک.اندوم دستش پاره شده ( دست خودشو نشان می دهد و جمله اش را عینا چند بار تکرار می کند. )
واکنش همه حضار که سعی داشتن به روی مبارک خودشون نیارن خیلی تماشایی بود. خیلی دلم میخواست بگم مجید جان اون ک.اندوم نیست......
نگفتم. منم همرنگ جماعت شدم.
سریال game of thrones و می بینم ، داستانش درباره خطراتیه که یک پادشاهی قدیمی رو تهدید میکنه. یاد شکسپیر می افتم. بزرگترین نمایشنامه نویس تاریخ . مرحوم شکسپیر علیه الرحمه مرتکب نگارش ده ها نمایشنامه شدن، مشهورترین آنها عبارتند از : هملت، شاه لیر، مکبث، اتللو . عنصر مشترک همه شون بحرانیه که تو یه خانواده سلطنتی به وجود میاد. قصه هایی که خیلی بیشتر از سایر متنهای استاد به روی صجنه رفتن و بعدها فیلم شدن. بحران زندگی من و شما شاید جالب باشه ولی بحران زندگی بزرگان و حاکمان خیلی بیشتر دیده میشه. وقتی هم زمین می خورن صداش خیلی بلندتره، دردش خیلی بیشتره.
گردهم آیی پژوهشگران و اندیشمندان سازمان بهم خورد. همشم تقصیر منه. کلیپی که ساختم و اول مجلس پخش شد حاوی گناهی نابخشودنی بود. سلسله مراتب را در پخش تصاویر مسئولین رعایت نکرده بودم. تصویر کارمندی را پیش از چهره نئاندرتال معاون محترم گذاشته بودم. ایشان هم به حالت قهر جلسه را ترک کردن. مسئول همایش زنگ زده با صدایی که می لرزه : بیچاره م کردی، بیچارم میکنه ،از دلش در نمیره......
من هم که دستمزدمو قبلن گرفتم و می دانم این رابطه کاری به پایان آمده براش خوندم:.... فرزند زمانه منم، بیچاره منم
- همه حرفهایی که قبل از " اما" میگن چرته، ذره ای بهش اعتقاد ندارن.
.
.
ممنانم از دوستی که سریال game of thrones و تو صفحه فیسبوکش معرفی کرد. یه کلاس درجه یک قصه گوییه .
تصویربرداری فیلم تمام شد و اعضا گروه روستا رو ترک کردن. ولی شاید لوکیشنهای فیلم به حیات خودشون ادامه بدن، شایدم از خود فیلم معروف تر بشن. حالا نه همه لوکیشنها. به همشون اینقدر امیدوار نیستم. به نظرم یکیشون از بقیه مستعدتره. امامزاده ای که ظرف 24 ساعت بنا شد ، واقعا همه چی برای رشد و توسعه و شکوفاییش آماده ست.
پست قبلی دست از سرم برنداشت و نتیجه اینکه دیگه اون چند خط قبلی نیست، رشد کرده ،بزرگ شده ، طرحی شده برای خودش. دعا کنید بزرگتر بشه، فیلمی بشه برای خودش.
چند ساله ازدواج کرده ، زن داره.
ماهی یه بار مانتو شلوار می پوشه، آرایش میکنه و حسابی به خودش میرسه.
یه تاکسی تلفنی می گیره ،
دو ساعتی ماشینو کرایه میکنه.
صندلی عقب می شینه و راننده توی شهر می گردونش.
روز بعد دوباره آقاست.شوهره، مرده، مذکره......هست؟
اینجا برای انسان بودن یا باید مرد باشی یا زن باشی وگرنه به شدت مجازات میشی.... اینجا اگه مثه بقیه نباشی درکت نمیکنند رنجت میدن.
-) تیتر این پست عنوان یکی از فیلمهای دوست عزیزم جواد ستوده نیاست.
من و خلیل و محبوب و علی ،به ترتیب قد نوشتم، سال تحصیلی 79-78هم اتاق بودیم. سالی فراموش نشدنی. هر چهار نفر خارج از دانشگاه کار می کردیم و درآمدمون بد نبود. بساط آشپزی و غذاهای رنکارنگ همیشه برپا بود.صدای تایفور خواننده ترک همیشه موسیقی متن خوابگاه و ماشین قراضه محبوب بود. هفته ای نبود که درکه، دربند یا توچال نباشیم.بازی حکم چهارنفره آیین هر شب ما بود. دائم در حال شوخی وخنده بودیم. انرژیی داشت اتاق ما آن سال. بارها و بارها چهارنفری چنان از شدت خنده به خود می پیچیدیم که هر لحظه احساس می کردیم روده هامون در حال ترکیدنه. خطرو جدا احساس می کردیم و باز با صدای بلند می خندیدیم . نمیتونستیم جلوی خودمونو بگیریم. چند روز پیش محبوب،که برای تبریک سال نو زنگ زده بود، جمله ای گفت:"اونقدی که اون سال ما خندیدیم بشریت در طول تاریخ نخندیده بود." اغراق نمیکرد، سال عجیبی بود. این همه شادی! این همه خوشی! بعدها هر موقع یکی از بچه های دانشگاهو دیدم و خاطرات زنده شد همشون یه حرف مشترک داشتن: " اون سال به اتاق شما و به خوشی های شما حسودیمون میشد صدای خنده های هرشبتون که بلند میشد هممون دوست داشتیم به بهانه ای تو اتاقتونو و کنارتون باشیم." شبای امتحان و آن کتابهای چند صد صفحه ای که همه را به سکوتو گوشه نشینی مجبور میکرد تاثیری بر ما نداشت. تا روز آخر و لحظه ی آخر بساط عیش و نوش و بازی و خنده حاکم بود.
سال بعد محبوب و علی به دلایل کاری و تحصیلی از ما جدا شدن. من و خلیل با دو دوست عزیز دیگه هم اتاق شدیم. بچه های خوبی بودن و مشکلی با هم نداشتیم ولی آن روزها دیگه تکرار نشد. آن جهان از بین رفت. ترکیب جدید شیمی ترکیب قدیمی را نداشت. فقط خاطراتی فراموش نشدنی برای ما باقی ماند.
پ.ن:
1) محبوب الان یه مدیر موفق دولتیه و تو چند هیات مدیره مختلف حضور داره. سالی یکبار که بی خبر به سراغش میرم همه چیو تعطیل میکنه و با هم میریم یه گوشه ای و خوش میگذرونیم.
2) خلیل دکترای فلسفه داره، استاد دانشگاهه و هنوز هم با صدای فوق العاده زیباش فقط برای دوستان میخونه. پدرش گفته بود اگه یه روز آلبومی بده یا کنسرتی بزاره عاقش میکنه.
3) علی تاجر معتبریه. درس و درست قبل از اخذ واحد پایان نامه فوق لیسانس رها کرد ، الان دانشگاهو عین اتلاف وقت میدونه. از لحاظ مالی یکی از موفقترین بچه های همدوره ماست.
4) همین الان اسم برادربلندتره دالتونا یادم رفت. فرانکی؟ بهرحال از همه خنگتر بود. پستهای این وبلاگو خوانده باشید همه ادمهای درازو کم عقل نمی شمارید!
.
.
بی بی خشت مخصوص ظرف شستن بود و اکثرا جلوی علی بیچاره به زمین می افتاد. اتفاقی که تکرارش صدای خنده های ما را به عرش میبرد. محبوب یکسال بعد به تقلبش در این باره رسما اعتراف کرد.
ساخت اولین فیلمنامه ی داستانی ام تا چند روز دیگه به پایان میرسه . دیروز به اتفاق دوستی به لوکیشن اصلی فیلم رفتیم. روستای کوه کمر در مینودشت. یکی از بازیگران فرعی سریال ستایش هم در این فیلم نقشی داره. نقش پیرمردی به نام نصرت. دیشب و در زمانی که گروه مشغول تصویربرداری بود و همه سعی داشتند سکوت و رعایت کنند سرو صدای ماشینها و موتورهایی که پشت سر هم وارد روستا میشدن باعث تعجب همه ما شد . به نظر میرسید همه اهالی روستاهای اطراف ،سوار بر هر چه که می شد ،خودشان را به کوه کمر رسانده اند. ماشین ها و اهالی تا صبح دور و بر لوکیشن ماندند. همه آمده بودن نرگس محمدی بازیگر نقش اول ستایش و ببینن و انکار ما رو هم باور نمیکردن.
فیلمساز: از فواید زنبور عسل برامون بگید...
زنبور دار: .............زنبور عسل اونقدر مهمه که در قرآن هم ازش یاد شده، آنجا که می فرماید(با صوت بخوانید) والطین و الزیتون.
مطالب قدیمی تر »