ماجرای یک شعر

کپسول ِ چرک‌خشک‌کن خورده بودم. ماند توی گلوم. آب گرفتم اما پایین نرفت. توی گلوم ترکید و کامم را زهر کرد. به سرفه افتادم. گرد ِ کپسول آرد شد و از دهانم پاشید. نوشتم:
سرفه اگر کنم
خاک می‌پاشد از این گلوی ِ خسته
از این درون ِ متروکه‌ی ِ بی‌ساکن

"علیرضا روشن"

/ 4 نظر / 21 بازدید
پرشکوه

بد مزه ترین مزه کپسول ترکیده در دهانه.[سبز]

نگار

دانشجو که بودم هرچیز بی‌ربطی سر کلاس منو یاد یه شعر می‌نداخت. مثلن چرخ‌دنده هرزگرد منو یاد «تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او» می‌نداخت. و یه عالمه کلمه دیگه هم بود که منو وصل می‌کرد به یک بیت یا مصرع. کار به جایی رسیده بود که تصمیم گرفتم یه کم شعر رو «ترک» کنم.

ب.کلاگر

یادمه سر کلاس هم همیشه شعر می گفتین

قوری

کاش همه می تونستند تلخی هاشون رو شعر بگند