فالوده

چند سال قبل.ارومیه. یه صبح سرد زمستانی. ساعت 6 صبح. برف سنگین و  صفی طولانی دم در یه مغازه. حدودا بیست و پنج نفر دیگ به دست. ما هم مسافر و گرسنه و به خیال صبحانه رفتیم توی صف. حیرت کردیم وقتی فهمیدیم همه اونا برای خرید فالوده اونجا هستن. هر کی خرید می کرد و از مغازه بیرون میومد محتویات ظرف شو نگاه می کردیم و باز باورمون نمی شد. هنوزم باورم نمیشه..  

/ 6 نظر / 4 بازدید
پرشکوه

کجای ارومیه بود؟ احتمال از اون فالوده هابا عرق بیمشکشون بوده

لیلا

چه جالب. من هم در ارومیه از اون فالوده بیدمشکی‌های خوشمزه خوردم اما یادمه بعد از ظهر بود:دی مطمئنید صف کله‌پاچه نبوده!!؟ :))

ب.کلاگر

سلام آقای طبرسا حالتون خوفه؟ خاطره ی قشنگی بود

پرشکوه

خب اگه اون فالودهای باشه که توش عرق بیدمشک می ریزند من یه بار خوردم و عطایش را به لقایش بخشیدم اصلا مزه شیر خام می داد که در ان رشته خیسانده اند. از مزه اش بگذرم تا به حال نشنیده بودم صبحانه می خوردند.

الهام

خاطره خیلی خوبی بود کلی شاد شدم.

قوری

میشه ازش یک نیجه فلسفی گرفت اما اینقدر از این نتایج فلسفی این روزها زیاد میشه گرفت که دیگه لطفی نداره!