کودک و همایش

یازده سال پیش/ اولین دوره همایش

1)قرار بود هر استادی را همراهی باشد و قرعه همراهی کودک مدعو به نام من زدند.  کودکی که آن روزها بسیار مشهور و نامش بر سر زبانها بود.

2)با راننده ای راهی شهر محل سکونتش شدیم.  راننده عاشق صدای هایده بود و تمام مسیر را مهمان صدای آن مرحومه بودیم.

3)چند ساختمان  به نام  کودک  را گشتیم تا بالاخره او و پدرش را یافتیم. کودک دو محافظ داشت  که بر سر آمدن با ما و بهره بردن از شام بعد از همایش اختلاف نظر شدید پیدا کرده بودند. در نهایت پدر ، محافظ مسن تر را انتخاب کرد. در مدتی که منتظر آماده شدن آنها برای این سفر کوتاه بودیم این دو محافظ هر کدام مرا کنار کشیدن و حرفهای خیلی بدی پشت سر هم زدند که به حسب حفظ امانت از ذکر آنها معذورم.

4)تمام مسیر برگشت را به سفارش پدر به رادیو قرآن گوش فرا دادیم. چهره راننده خیلی تماشایی شده بود. همین چهره تماشایی جایی میانه راه هشدار داد که پراید سفیدی ما را تعقیب می کند. محافظ همراه از آینه نگاهی انداخت و فحش بدی داد. معلوم شد که محافظ جوانتر نتوانسته بر اشتیاق خود برای صرف شام غلبه کند و دنبال ما راه افتاده است. با اطمینان گفتم که بیخود این همه راه می آید چون همایش مقررات سفت و سختی دارد و فرد دعوت نشده را به داخل راه نمی دهند.

5)در ساختمان همایش غلغله ای بود زنان و مردان بسیاری را دیدم که با دیدن کودک به جوش و خروش افتادند. دستمال و حبه قند و دسته کلید و.... به من می دادند تا به کودک بدهم تا ایشان هم تبرکا دستی بر این اشیا بکشند  . وقتی کودک در دستشویی وضو می گرفت و من بیرون ایستاده بودم نمی دانستم با این جمعیت چه کنم. جمعیت مدعو به یک همایش ملی و همه تحصیلکرده و اهل فرهنگ و ادب و علم و حبه قند و دستمال و دسته کلید به دست و ملتمس دعا..

6)کودک تشنه لحظه ای بازی و تفریح بود. دلش لک می زد برای آنکه مطابق سنش با او رفتار شود. در فرصتی اندک  و در گوشه ای به شوخی و خنده با او رفتار کردم  و کمی بازی کردیم وچقدر لذت برد. ...بگذریم.

7) استاد فرشچیان هم جزو مدعوین بود و به کودک بسیار علاقه مند. سر میز شام همگی دور هم بودیم . من و کودک و پدر و استاد فرشچیان و هر دو محافظ. بله! هر دو! عرض کرده بودم که نظم خاص و مقررات سختی بر این همایش حاکم بود.

8) وقت خداحافظی با یکدیگر دست دادیم و روبوسی کردیم . هنوز سوار ماشین نشده بودیم که کودک منو صدا زد و بسته ای از یادگاریهای همایش را به من داد و گفت: با شما خوش گذشت.....هنوز یادگاریها را دارم ، امروز عصر که بخشی از وسایل انبارو جابجا کردم دوباره چشمم به آن بسته و محتویاتش افتاد.

.

نیازی به معرفی کودک هست؟

/ 7 نظر / 12 بازدید
سوفی

محمد حسین طباطبایی ؟؟

لیلا

طفلک کودکانی که با فشار و تحمیل محیط باید پیش از موعد بزرگ‌سال شوند!

موذن

سلام ضمن تبریک میلاد خجسته مولا با مطالب : رودخانه ها در گلستان تهدید یا فرصت ؟ / یک میلیارداز بیت المال برای شش ماه توپ هوا کردن / به روزم . به ما هم سر بزنید

Ye Dokhtar

اگه حدس زدنش اینقدر راحته حتما محمد حسین طباطباییه[عینک]

حامد

توی هر زمان انسان پیمانه خاص خودش رو داره، اگر به موقع پر نشه جای خالیش تا آخر عمر می مونه

روزبه

برای من همیشه سوال بود که این کودک چی شد و کجا رفت شایعاتی بود در باره خوابی که دیده بود و ...