دالتونهای شاد و خوش گذران

من و خلیل و محبوب و علی ،به ترتیب قد نوشتم، سال تحصیلی 79-78هم اتاق بودیم. سالی فراموش نشدنی. هر چهار نفر خارج از دانشگاه کار می کردیم و درآمدمون بد نبود. بساط آشپزی و غذاهای رنکارنگ همیشه برپا بود.صدای تایفور خواننده ترک همیشه موسیقی متن خوابگاه و ماشین قراضه محبوب بود. هفته ای نبود که درکه، دربند یا  توچال نباشیم.بازی حکم چهارنفره آیین  هر شب ما بود. دائم در حال شوخی وخنده بودیم. انرژیی داشت اتاق ما آن سال. بارها و بارها چهارنفری چنان از شدت خنده به خود می پیچیدیم که هر لحظه احساس می کردیم روده هامون در حال ترکیدنه. خطرو جدا احساس می کردیم و باز با صدای بلند می خندیدیم . نمیتونستیم جلوی خودمونو بگیریم. چند روز پیش محبوب،که برای تبریک سال نو زنگ زده بود، جمله ای گفت:"اونقدی که اون سال ما خندیدیم بشریت در طول تاریخ نخندیده بود." اغراق نمیکرد، سال عجیبی بود. این همه شادی! این همه خوشی! بعدها هر موقع یکی از بچه های دانشگاهو  دیدم و خاطرات زنده شد همشون یه حرف مشترک داشتن: " اون سال به اتاق شما و به خوشی های شما حسودیمون میشد  صدای خنده های هرشبتون که بلند میشد هممون دوست داشتیم به بهانه ای تو اتاقتونو و کنارتون باشیم." شبای امتحان و آن کتابهای چند صد صفحه ای که همه را به سکوتو گوشه نشینی مجبور میکرد تاثیری بر ما نداشت. تا روز آخر و لحظه ی آخر بساط عیش و نوش و بازی و خنده حاکم بود.

سال بعد محبوب و علی به دلایل کاری و تحصیلی  از ما جدا شدن. من و خلیل با دو دوست عزیز دیگه هم اتاق شدیم. بچه های خوبی بودن و مشکلی با هم نداشتیم ولی  آن روزها دیگه تکرار نشد. آن جهان از بین رفت. ترکیب جدید شیمی ترکیب قدیمی را نداشت. فقط خاطراتی فراموش نشدنی برای ما باقی ماند.

 

پ.ن:

1) محبوب الان یه  مدیر موفق دولتیه و تو چند هیات مدیره مختلف حضور داره. سالی یکبار که بی خبر به سراغش میرم همه چیو تعطیل میکنه و با هم میریم یه گوشه ای و خوش میگذرونیم.

2) خلیل دکترای فلسفه داره، استاد دانشگاهه و هنوز هم با صدای فوق العاده زیباش فقط برای دوستان میخونه.  پدرش گفته بود اگه یه روز آلبومی بده یا کنسرتی بزاره عاقش میکنه.

3) علی تاجر معتبریه. درس و درست قبل از اخذ واحد پایان نامه فوق لیسانس رها کرد ، الان دانشگاهو عین اتلاف وقت میدونه. از لحاظ مالی یکی از موفقترین بچه های همدوره ماست.

4) همین الان اسم برادربلندتره دالتونا یادم رفت. فرانکی؟ بهرحال از همه خنگتر بود. پستهای این وبلاگو خوانده باشید همه ادمهای درازو کم عقل نمی شمارید!

.

.

بی بی خشت مخصوص ظرف شستن بود و  اکثرا جلوی علی بیچاره به زمین می افتاد. اتفاقی که تکرارش صدای خنده های ما را به عرش میبرد. محبوب یکسال بعد به تقلبش در این باره رسما اعتراف کرد.

/ 4 نظر / 4 بازدید
پرشکوه

سال اول ارشد برای من هم همین طور بود چهار دوست بودیم که هر شب چیپس و ماست می خوردیم فال ورق و حافظ می گرفتیم. دوستان یک دست الان یکی از دوستان کارمندبانک است دو تا دیگر دکترا می خوانندو من هم در وبلاگستان روز گار می گذرانم. وقتی خاطرات این چنینی می خوانم یاد خاطرات خودم می افتم.

روزبه

عجب دورانی بود ولی داش محمد ما تا اونجایی که میدونیم همیشه گفتن tall is beautiful[چشمک][نیشخند]

لیلا

جوانی کجایی که یادت به خیر:دی