غازها

در دهات رسم بود......

توی هر مراسم و مهمانی که شام می دادن گوشت و برنج و میوه و ماست و همه خوراکی ها رو می ریختن توی یک سینی بزرگ و هر سینی رو چن نفری می بردن یه گوشه ای تو حیاط و مشغول خوردن می شدن. یه شب میزبان ما بودیم و آخر شب که مهمونا میرن به خاطر خستگی زیاد مامانم تصمیم میگیره  بخوابه و دست به سینی ها نزنه و تمیز کردن و شستن  و بزاره برای فردا صبح. نصفه شب چند تا غازی که داشتیم  میان سراغ سینی ها و دلی از عزا در میارن.

صبح که از خواب پا شدیم دیدیم سینی ها همه تمیز شدن و غازها هم هر کدام بی حرکت گوشه ای افتادن و تکون نمی خورن. حالمون خیلی گرفته شد الکی الکی غازها رو از دست داده بودیم. از گوشتشون که نمیشد استفاده کنیم فقط پرهاشون به درد می خورد و  ما هم با ناراحتی تمام پرها را کندیم و  غازهای لخت و متوفی را خارج از روستا یه گوشه ای انداختیم.

عصر همانروز که سکوتی بر همه جا حاکم بود و ما هم تو خانه دراز کشیده بودیم  سرو صدایی بلند شد و بیرون آمدیم. باورتون نمیشه همه غازهای ما لخت و عور پشت در حیاط ایستاده بودن و سر و صدا می کردن. از سر و صدای زیادشان در و همسایه هم بیرون امده بودن و صحنه را تماشا می کردن. غازها  نمرده بودن فقط بیهوش شده بودن.

هر روزی و هر ساعتی که پس از این ماجرا هر کسی که با هر حالی ، خوشحال ، غمگین یا عصبانی، وارد خانه ما می شد و چشمش به غازهای ما می افتاد . نمی تونست جلوی خنده شو بگیره . ملت می خندیدن، با صدای بلند هم می خندیدن، چند ماه بعدش که بابا بزرگم فوت کرد، به خاطر به هم نخوردن مراسم غازها رو  خانه یکی از آشناها فرستاده بودیم. ( خاطره ای از دوست خرخرو پست قبلی/ صد در صد واقعی)

/ 7 نظر / 16 بازدید
روزبه

راستي محمد جان واسه جشنواره فيلم كوتاه تهران فيلم داري؟

نگار

آقا این بخش خاطرات وبلاگ خیلی خوبه لطفن وقتشو بیش‌تر کنید

همکار

درود برشما.بسیاربسیار خنده دار بود.واقعا به بهانه ای برای تمدد اعصاب نیاز داشتم.پایدار باشید

عسل

جالب بود[چشمک]

روزبه

من یه کار نیمه تمام دارم شاید بشه رسوندش میدونی که تا 10 تیر تمدید شده ولی افتاده وسط امتحانا و حیفم میاد عجله ای کار کنم اگر چه یه چیزهایی هم داره که شاید اصلا مجوز نگیره چون بدون مجوز انجمن ساختم

امير

:)) به گمانم موقع جفت گيري به خاطر نداشتن پر لذت غازها چند برابر قبل شده باشه.

پرشکوه

یعنی عجب غازهای بودند پرشون کندن نفهمیدن یا برعکس بگم عجب رفیقی دارید.