مادر

نمی دانم آخرین باری که مزار شهدا رفته بودم کی بود.

دیروز بعد سالها رفتم به  دوست عزیزی کمک کنم که  می خواست در آنجا  فیلم کوتاهی بسازد و ازم خواست کنارش باشم و   درخواستشو نمی تونستم رد کنم

از ساعت 3 عصر تا پاسی از شب آنجا بودیم  و همدم و همجوار ما مادرانی بودن که نمی تونستیم چشم ازشون برداریم.

مادرانی که  ضیافتی از گل و میوه و شیرینی و قرائت قرآن بر مزار دلبندشان برپا کرده بودن.

چند سال گذشته؟ آنها هر هفته این ضیافت را برپا می کنند.

شب شد و کار و باطری ها و رم اصلی و رم کمکی  دوربین و انرژی ما به انتها رسیده بود  و ما جز دو پلان اولیه طرح چیز دیگری از آن نگرفته بودیم.

ولی چه پلان های خوبی از این مادرها گرفتیم. از آن گلها ،گلبرگ ها ،نگاه ها و از گلابهایی که مزار ها را میشست .

.

نمی تونستیم چشم ازشون برداریم

 

 

/ 3 نظر / 27 بازدید
ایمان آرزه

سلام دوست عزیز. وبتون رو دیدم و از مطالبش لذت بردم. خوشحال میشم اگه وقت کردین به من هم سری بزنید و نظرتون رو مکتوب ثبت کنید. سپاس

لیلا

:(

روزبه

این زخم های همیشه تازه التیام نیافتنی مادران